تبليغاتX
KIDNAPPED

من در زندگيم چندتايي پارتي رفته ام ، چندتايي دوست دختر داشته ام و چندتايي از زندگيم راضي بوده ام.

چندتايي باخته ام ، چندتايي برده ام و چندتايي مساوي كرده ام اما گل هاي خورده ام هميشه چندتايي بيشتر از گل هاي زده ام بوده.
من چندتايي سفر رفته ام و چندتايي دوست پيدا كرده ام .چندتايي چرت و پرت نوشته ام و چندتايي را پاره كرده ام.
از چندتايي آدم خوشم مي آمده و از چندتايي آدم نه.

هميشه چندتايي آرزو داشته ام اما هيچ كدام از آن چندتا برآورده نشده است،چندتايي با خدا شوخي كرده ام و خدا هم چندتايي شوخي شهرستاني با من كرده .فكر كنم من و خدا چندتايي با هم رفيقيم.

خلاصه كه چندتايي تعادل در زندگيم داشته ام و اين چندتايي تعادل آنقدر زياد بوده كه زندگيم هميشه چندتايي بر دوشم سنگيني مي كرده.

چندتايي از شما نوشته ام را مي خوانيد و چندتايي نه و آن چندتايي كه آن را بخوانند هم از آن خوششان نمي آيد.در واقع خودم هم از اين چندتايي ها خوشم نمياد.

دوست داشتم از هر چيز يك چيز داشتم به جاي چندتا و آن يك دانه چيز مي ارزيد به تمام آن چندتا.



+ نوشته شده در  2012/2/18ساعت 21:13  توسط Sohora  | 


ليوان چاي داغ دستم را سوزاند‍؛

 ليوان را بر روي ميز برگرداندم و گذاشتم تا كمي خنك شود.

سوزان برخلاف من هميشه دوست داشت كه چايش را داغ داغ بنوشد.

او معتقد بود اگر چاي خنك شود مزه ي آب مي گيرد

 

همينطور كه صفحات روزنامه ي مورد علاقه ام را ورق مي زدم زير چشمي نگاهي به سوزان انداختم.

راستش اين تنها موضوعي نبود كه من و سوزان در آن اختلاف نظر داشتيم ؛

مثلا سوزان اصرار داشت كه خدايي وجود ندارد وهميشه علاقه ي شديدي داشت تا عقيده اش را به من تحميل كند.

او ميگفت اگر خدايي وجود داشت حتما يكي از نامه هايي كه او در دوران بيماريش براي او نوشته بود را جواب مي داد...

 براي من اما فرقي نمي كرد؛از زماني كه تنها هشت ساله بودم فكر مي كردم خدا درست مثل پدرم هر روز صبح زود لباسهاي اتو كشيده اش را مي پوشد ، گره كراواتش را سفت مي كند و با يك ماشين مدل بالا به سر كار مي رود.

ميز كارش هم هميشه پر است از كاغذ و نامه هاي خوانده نشده.

 هيچ بعيد نبود كه گاهي اوقات  هم كه مشغول انجام كارهاي هميشگي اش است ليوان قهوه ي سردش روي لباس هايش برگردد و تمام روز را براي او خراب كند.

به نظر من بزرگترين دغدغه خدا نيز روزمرگي بود...

 

سوزان روبرويم چاي داغش را آرام مزه مزه مي كرد.

لبخند هميشگي ام را تحويلش دادم و او نيز مانند هميشه آرام لبخندم را پاسخ داد.

صحبتي در ميانمان رد و بدل نمي شد و تنها پل ارتباطيمان همان لبخند بود كه آرام آرام  رنگ مي باخت.

ليوان چاي سوزان ديگر تقريبا خالي شده بود.

با آخرين جرعه اي كه از ليوانش نوشيد تصوير سوزان نيز محو شده بود...

ليوان چايم را كه حالا ديگر خنك شده بود بالا بردم و كمي از آن نوشيدم.

سوزان راست مي گفت، چاي زيادي مزه ي آب گرفته بود.

+ نوشته شده در  2011/12/7ساعت 16:45  توسط Sohora  | 


رویاهایی که می آیند ، لیز می خورند و آرام آرام دور می شوند و دستی نیست تا آن ها را بگیرد و در جایشان محکم نگاه دارد.

رویاهایی که مانند پروانه های سحرانگیز و بازیگوش بر روی ذهنت می نشینند و تنها می توانی از دور نگاهشان کنی زیرا می دانی اگر دست بیاندازی تا آن ها را محکم در میان مشت هایت بگیری پر خواهند کشید.

داستان تنها به همین جا ختم نمی شود  ... چنگ می اندازی و یکی از این پروانه ها را با هر زحمتی که هست در میان مشت هایت اسیر می کنی و می اندازیَش درون شیشه مربایی که درش را سوراخ کرده ای،وقتی خوب به پروانه درون شیشه نگاه می کنی دیگر خبری از آن زیبایی نیست!شک می کنی که شاید آزادی آن پروانه بوده که به آن زیبایی می بخشیده...آن جاست که درب پلاستیکی شیشه مربا را می چرخانی و می گذاری پروانه باز هم پر بکشد و دور شود.

آرزو می کنی که ای کاش پروانه ای بودی آزاد ، زیبا و مغرور .ترس از اسارت را برای لحظه ای فراموش می کنی و بال های رنگارنگت را آرام می گشایی و شروع می کنی به پرواز،سرشار از غرور روی هر گل زیبا و خوش عطری که می بینی می نشینی و غرق در زیبایی های بی پایان اطرافت می شوی...باز هم دستی می آید تو و رویاهایت را اسیر می کند.

چرتت پاره می شود.باز هم رویاپردازی!

بلند می شوی روبروی آینه صورتت را اصلاح می کنی و دندان هایت را مسواک می زنی.تصویر تو در آینه اما دست نخورده باقی می ماند ، با ته ریش هایی ضمخت و دندان هایی زرد و صورتی که انگار متعلق به تو نیست و باز هم ترس.

با خودت فکر می کنی به معانی واژگان، آزادی جسم و اسارت رویاهایت را هرجور کنار یکدیگر می گذاری جور در نمی آیند.تکه ای از این پازل گم شده است...

رویای عده ای از انسان ها شاید رسیدن به قله های افتخار باشد ، عده ی دیگری شاید بخواهند از اسکناس هایشان کوه هایی بزرگ بسازند و عده ای خدایشان را شکر گویند...رویای من اما دستیابی به معنی همین واژگان ساده است.



+ نوشته شده در  2011/7/3ساعت 22:25  توسط Sohora  | 


خانه ای را که ساخته بودیم طوفان خراب کرد

سیل بقایایش را با خود برد

هیچ کدام از اینها تفصیر ما نبود

تفدیر و اینجور چیزها مقصرند

................................................

حالا بر روی زمین خانه ی قدیمیمان قبرستان ساخته اند

قبرستانی برای عشق بازی کلاغ ها

نه طوفان خرابش خواهد کرد و نه سیل آسیب چندانی به آن خواهد زد

شاید بهتر بود از اول به جای آن خانه کوچک و زیبا

در اینجا قبرستان می ساختیم


+ نوشته شده در  2011/5/3ساعت 23:17  توسط Sohora  | 


عید که می شود هر سال هفت سین خاطراتم را کنار تُنگ ماهی قرمزهایم می چینم

در های خانه را تا آخر باز می گذارم تا سرمای زمستان برود بیرون

خورشید هیچ وقت از آن بالا نورش را دریغ نمی کند

اما اینجا همچنان سرد مانده است

نفس می کشم در هوای خنک بهاری حتی اگر جانی برای نفس کشیدن باقی نمانده باشد

صدای موسیقی در فضای خانه پیچیده است

با خود فکر می کنم که جای خیلی ها امسال سر سفره ی هفت سین خالیست

امسال عید روی تمام تخم مرغ های سر سفره ی هفت سین نقش صورتی کشیده ام که می خندد

صورت خودم اما همچنان عبوس مانده

مادرم می گوید از تخم مرغ ها یاد بگیر

می گویم تخم مرغ ها را خودم رنگ کرده ام آن ها را از ابتدا خندان کشیدم،شاید بهتر بود کسی که صورت ما را نقاشی می کرد نیز از ابتدا همینکار را کرده بود

مادرم می خندد و می گوید بهانه نگیر ، برای نخندیدن بهانه زیاد است

صورت هایی که روی تخم مرغ رنگی های روی میز کشیده ام می خندند

ماهی ها نیز از توی تنگ شیشه ایشان لبخند میزنند

من نیز می خندم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

عادت کردم همیشه قبل از عید اینجارو آپ کنم اصلا هم مهم نیست که چجوری! فقط می خوام یادم بمونه که همیشه عید رو دوست داشتم حتی اگه مثل امسال حس کنم که دنیای پیرامونم آمادگی ورود به یه سال جدید رو نداره یا اینکه برگ درختا هنوز در نیومده و خبری از شکوفه های بهاری نیست.

با این وجود اشکالی نداره به صدای همون یه دونه بلبلی که از توی حیاط میاد هم میشه اکتفا کرد.

عید همگیتون مبارک می دونم که سال خیلی خوبی در کنار هم خواهیم داشت


+ نوشته شده در  2011/3/20ساعت 13:35  توسط Sohora  | 


اصغر آقا حافظه اش را از دست داد

یادش رفت که زمانی آدم بوده است

از آن روز به بعد اصغر آقا صبح ها برای چرا به دشت می رفت و شب ها درون طویله می خوابید

روزی حشمت که یکی از دوستان قدیمی اصغر آقا بود او را دید و علت را از او جویا شد

اصغر آقا هم در جواب شروع کرد به ماو ماو کردن

حشمت که دوست قدیمیش را در آن حال و روز دید او را به پیش طبیب برد

طبیب گفت که اصغر آقا دچار بیماری گاویسم حاد شده است و راهی برای درمانش وجود ندارد

حشمت، اصغر آقای گاو را به خانه اش برد و تا چند وقت از او مراقبت نمود

اصغر آقای گاو به هیچ دردی نمی خورد و تنها باعث آزار و اذیت حشمت می شد

او در جواب حرف های حشمت تنها ماو ماو می کرد و روی تمام قالی های خانه خرابکاری کرده بود

چند هفته بعد حشمت با تفنگش اصغر آقای گاو را کشت و گوشتش را برای فروش به قصابی برد

با پول گوشت قاب عکس گران قیمتی خرید و عکس خود و دوست قدیمیش را قاب کرد و به دیوار زد

بعد از آن روز همه خوشحال بودند



+ نوشته شده در  2011/3/4ساعت 1:27  توسط Sohora  | 


آدم هایی که تفاوت درتان موج می زند دوستتان دارم 

بهتر است بگویم عاشقتان هستم

اصلا می خواهم با هم ازدواج کنیم

بچه دار شویم حتی

بعد بچه هایمان را روی آتش کباب کنیم و برای شام بخوریم

چون ما متفاوت هستیم

ما مثل مردم عادی نیستیم

مردم عادی بو می دهند ولی ما نه

ما دوغ را در لیوان نسکافه می خوریم ، قهوه را با چنگال 

کارمان درست است خودمان را هم دوست داریم هوارتا

ما  کلی کتاب خوانده ایم و اگر هم نخواندیم اسمشان را بلدیم

راه ما از یکدیگر به کلی جداست دوست من

ما متفاوت هستیم ولی تو معمولی

تقصیر تو هم نیست دنیا اینطور خواسته است

برای پایان ،

اگر حالت را بهتر می کند باید بگویم

 ما دلمان همواره برای شما آدمهای معمولی خواهد سوخت



+ نوشته شده در  2011/1/31ساعت 23:58  توسط Sohora  |